
![]()
انیمیشن این هفته که بر اساس شخصیت Scrat (برگرفته از انیمیشن بلند "عصر یخبندان") ساخته شده، همه ویژگیهای یک کمدی انیمیشن را داراست. به همین دلیل بجاست که در بررسی این انیمیشن ابتدا پدیده "خنده" را بصورت کلی بررسی کرده و سپس به فرمولی کلی برای طرح یک شخصیت کمیک برسیم و بعد ببینیم این فیلم تا چه حد از این فرمول پیروی کرده است.
تئوریهای "خنده":
وقتی به موضوع بامزه و خنده داری برخورد می کنیم، می خندیم؛ وقتی غلغلکمان می دهند نیز می خندیم؛ حتی در برخی موارد وقتی که در یک موقعیت ناخوشایند قرار می گیریم نیز می خندیم (خنده عصبی). یک انسان معمولی روزانه حدود 15 بار می خندد، اما چرا؟ اصلاً خنده چرا و چگونه بوجود می آید؟
اول از همه باید به این موضوع اشاره کنیم که هر خنده ریشه ای روانی دارد. برای مثال اگر شما خودتان را غلغلک دهید به خنده نمی افتید. بطور کلی سه تئوری برای خنده مطرح شده که لزوماً ناقض هم نیستند. بطور اجمالی این سه تئوری را بررسی می کنیم:
تئوری تناقض یا عدم تجانس:
طبق گفته این تئوری،هر اتفاقی منطق متناسب با آن را دارد.وقتی شرایطی را ببینیم که اتفاق و منطقی که با آن مطرح می شود در تضاد هم هستند (به عبارت دیگر یک اتفاق غیرمنطقی) به خنده می افتیم. برای مثال صحنه ای را در نظر بگیرید که پدر خانواده، که عازم سفری دور و دراز است، با حالتی مغموم در حال نوشتن وصیت نامه اش هست و اعضای خانواده خوشحال و خندان با هم شوخی کرده و شادمانی می کنند! (صحنه ای از سریال طنز "خانه بدوش" ساخته رضا عطاران). این یک صحنه کمیک (خنده دار) است زیرا اتفاقی که در حال وقوع است (نوشتن وصیت نامه) این منطق را می طلبد که افراد خانواده را مغموم و ساکت ببینیم ولی در این صحنه عکس آن را شاهدیم. در حقیقت خنده پاسخ مغز به اتفاقات و احساسات متناقض است.
یکی از عناصری که در کارهای کمیک وجود دارد "غافلگیری" یا "اغراق در نشان دادن تناقضها"ست. اغراق ما را غافلگیر می کند زیرا که اتفاقی بسیار نامنتظره را نشان می دهد. به عنوان مثال برای نشان دادن عمق بدشانسی شخصیت گرگ یا همان کایوت که همیشه در تعقیب Roadrunner (بیگ بیگ!) است در یکی از اپیزودهای جدید این مجموعه می بینیم که او وسط یک بیابان پهناور و خالی نشسته و با لپ تاپش در حال خرید اینترنتی ست! صحنه اول که او را وسط بیابان نشان می دهد بیانگر این نکته است که دیگر احتمال وقوع هیچ حادثه ای برای کایوت وجود ندارد! او خرید اینترنتی خود را انجام میدهد و به محض اینکه روی کلمه "خرید" کلیک می کند هواپیمایی به سرعت از بالای سرش رد می شود و بسته ای بزرگ (چیزهایی که کایوت خریده بود) را به پایین می اندازد و خوب حدس می زنید که این بسته بزرگ کجا می افتد!! این نمونه ای از غافلگیری در تئوری تناقض است که باعث خنده می شود. غافلگیری نکته مهمی در طنز است و از این روست که جکهای تکراری خنده دار نیستند. طراحی غافلگیری های ناب و اریجینال خلاقیت ویژه ای را می طلبد و ازین روست که من کمدی را سخت ترین شیوه بیان می دانم. خنداندن پیوسته مخاطب بدون اینکه موضوع برایشان تکراری و خسته کننده شود مستلزم داشتن خلاقیتی بسیار بالاست. اکثر اوقات که کارهای والت دیزنی یا پیکسار را می بینم به خلاقیت بالای سازندگان آن حسادت می کنم. البته شرایط و محیط نیز در بروز خلاقیت ها نقشی اساسی ایفا می کند!
عنصر دیگر "تکرار" است. برخی اوقات یک صحنه معمولی از فرط تکرار آن خنده دار می شود. شخصیت کمیک روی یک مسئله یا یک تکیه کلام کلید می کند و بارها در شرایط مختلف آن را تکرار می کند. نمونه های زیادی از این عنصر را در کارهای "مهران مدیری" می بینیم که معمولاً بعد از هر مجموعه موجی از تکیه کلامها را بین مخاطبان خود جا می اندازد.
تئوری "برتری طلبی":
این تئوری اولین بار توسط ارسطو مطرح شد و فروید نیز در مکانیسم های دفاعیش به آن پرداخت. وقتی کسی کار احمقانه ای می کند و یا با مشکلات و بدشانسی های احمقانه ای روبرو می شود ما به خنده می افتیم چون که احساس برتری نسبت به او می کنیم. شخصیت کمیک فردیست پایین تر و احمقتر از یک انسان معمولی. ما راه حل مشکلات او را می بینیم ولی او نمی بیند. ما بیهوده بودن کارها و تلاشهای او را درک می کنیم ولی او خودش درک نمی کند. ما می خندیم چون این اشتباهات را "می فهمیم". (ارسطو با عنوان کمدی اشتباهات از این مسئله نام می برد). ما دوست داریم افراد را احمقتر از خودمان ببینیم. ما به آنها می خندیم چون آنها بارها و بارها یک اشتباه را تکرار می کنند (عنصر تکرار در کمدی) و هرگز یاد نمی گیرند (ولی ما یاد می گیریم!). فروید از این مسئله به عنوان "مکانیسم دفاعی روان" یاد می کند. کارکرد این مکانیسم دفاع از شخص در مقابل اتفاقات محیط است. برای مثال پسری عاشق یک دختر است ولی دختر با شخص دیگری ازدواج می کند. پسر که تا دیروز عاشق سینه چاک دختر بوده است پیش دوستان خود می گوید که زیاد از دخترک خوشش نمی آمده و خوب شد که ازدواج کرد چونکه دیگر حوصله اش را نداشته! جالب اینجاست که وقتی این موضوع را مطرح می کند گاهاً خود نیز به آن اعتقاد دارد. این مکانیسم دفاعی اوست که از وی در مقابل این اتفاق ناخوشایند (از دست دادن دوست دخترش) محافظت می کند. مثال دیگری را می زنیم که این بار در مورد "خنده" است:
فرض کنید که در کلاس نشسته ایم و معلم در حال درس دادن است. ناگهان یکی از همکلاسی هایمان که دیر کرده با عجله وارد کلاس می شود ولی پایش به در گیر می کند و به زمین می خورد و کتابهایش روی زمین پخش می شود. او با دستپاچگی بلند می شود و شروع به جمع کردن کتابهایش می کند. ما به این صحنه می خندیم! اما چرا؟ آیا زمین خوردن مسئله خنده داری است؟ تئوری برتری طلبی می گوید که ما می خندیم چون شخصی که زمین خورده اوست و نه ما. پس ما برتر از اوییم. او در این لحظه نقصی از خود بروز داده و ما کاملتر از اوییم. خنده در اینگونه موارد همان لذتی ست که از ایستادن بر قله کوه و تماشای دره ها و زمینهای پست تر می بریم.
شخصیتهای کمیک کارتونی اکثراً شخصیتهایی ابله هستند: "تام" در مجموعه "تام و جری"، "مورچه خوار" در مجموعه "مورچه و مورچه خوار"، "کایوت" در مجموعه "رودرانر"، پلنگ صورتی، پت و مت و ...
کارهای احمقانه ای که از این شخصیتها سر می زند ما را می خنداند چون که حس برتری به ما می دهد و ما به حماقت او واقفیم. نکته جالب اینکه در همه این انیمیشن ها شخصیت ابله یا در مواجهه با مشکلاتی کاملاً معمولی دچار حماقت می شوند (مثل پت و مت که برای انجام یک کار معمولی احمقانه ترین روشها را انتخاب می کنند) و یا اینکه در مقابل یک شخصیت ضعیفتر و کوچکتر از خود دچار حماقت شده و همیشه شکست می خورند. (تام در مقابل جری، مورچه خوار در مقابل مورجه و ...). در حالت اول که مواجهه با یک شرایط کاملاً معمولی مطرح است برای این می خندیم که ما این شرایط را می شناسیم و راه حل آن را می دانیم ولی آنها نمی دانند. در حالت دوم که برتری همیشگی شخصیت کوچکتر و ضعیفتر نشان داده می شود، اولاً به حماقت شخصیت کمیک می خندیم و ثانیاً از برتری موجود کوچکتر لذت می بریم زیرا همیشه شرایط و قدرت بالاتری از ما وجود دارد که ما خواهان غلبه بر آنیم و مشاهده اینگونه شخصیتها این حس ما را ارضاء می کند.
اما من وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم که تام بالاخره جری را بگیرد یا مورچه خوار مورچه را بخورد! اخیراً شنیدم که دیوید بکهام پیشنهاد چشمگیری به استودیوی سازنده مجموعه رودرانر داده تا اپیزودی بسازند که در آن کایوت رودرانر را بگیرد! چونکه بچه اش از بدشانسی های کایوت ذله شده!!
چرا در مورد کودکان این مسئله قدری متفاوت است؟ آیا غیر ازین است که این عقده ها هنوز در کودکان شکل واقعی خود را نگرفته اند و مکانیسم های دفاعی آنها هنوز در "محیط" شکل نگرفته اند؟ کودکان مسایل را طبیعی تر و غریزی تر می بینند.
تئوري تسكين يا آسودگي خاطر:
طبق گفته اين تئوري "خنده" زماني اتفاق مي افتد كه يك "تنش" بدون اينكه به واقعه اي جدي و فاجعه آميز منتهي شود، از بين برود در حقيقت خنده به افراد كمك مي كند تا از عهده استرس ها و مشكلات برآيند. اين تئوري را مي توان به نوعي بيان ديگري از تئوري تناقض دانست. هر استرس يا اضطرابي در انتظار يك واقعه ناخوشايند است و وقتي اين تنش و اضطراب به آن واقعه ناخوشايند نمي انجامد، مي خنديم. در حقيقت اينجا تناقضي بين انتظار ما و اتفاقي كه مي افتد، وجود دارد كه باعث خنده مي شود. در مثال فبلي (زمين خوردن همكلاسيمان) او بعد از زمين خوردن با دستپاچگي بلند مي شود و كتابهايش را جمع مي كند و شايد كتابها پي در پي مي افتند (تكرار). زمين خوردن بخودي خود اتفاق خنده داري نيست و مي تواند به حادثه ناگواري بيانجامد اما وقتي مي بينيم صدمه اي نديده مي خنديم. آيا اگر همكلاسيمان موقع زمين خوردن سرش به لبه ميز مي خورد و سرش مي شكافت و تكه اي از مغزش روي زمين مي افتاد باز هم مي خنديديم؟!!!
دقت كرده ايد كه شخصيتهاي ابله انيميشني هم هيچوقت نمي ميرند؟ اگر مي مردند باز هم مي خنديديم؟
اين تئوري خنده را عكس العمل انسان در مقابل هشدار غلط مي داند و به نظر مي رسد اولين خنده هاي انسان نيز موقعي به وقوع پيوسته كه مي خواسته به اطرافيان خودش نشان بدهد كه خطري تهديدش نمي كند.
سيستم كاركرد غلغلك طبق اين تئوري بدين ترتيب است كه وقتي با دستهاي باز و تهديدگر به سمت كودكي مي رويم كودك فكر مي كند كه قصد داريم با اين دستها نقاط حساس بدن او را تهديد كنيم و ناگهان اين تهديد جاي خود را به غلغلكي آرام و نوازشگر مي دهد و كودك به خنده مي افتد. تداوم اين عكس العمل (خنده) در مقابل اين عمل (غلغلك) منجر به شرطي شدن مي شود و خنده بزرگسالان در مقابل غلغلك حالت شرطي شده دارد تا حالت تسكين. اينكه افراد در مقابل غلغلك حساسيت هاي مختلفي دارند (بعضي ها اصلاً نمي خندند و بعضيها بدون حتي تماس دستها مي خندند!) احتمالاً ريشه در كودكي آنها دارد كه چقدر در كودكي غلغلكشان داده اند. احتمالاً كساني كه در مقابل غلغلك اصلاً نمي خندند در بچگي كسي آنها را غلغلك نداده و وقتي هم كه بزرگ شده اند به اندازه كافي عاقل بوده اند كه بدانند غلغلك تهديدي در پي ندارد و چون تهديدي را حس نمي كنند پس تسكيني هم در كار نيست تا آنها را بخنداند.
اول بحث گفتم كه اين تئوريها لزوماً ناقض هم نيستند. شايد بتوان گفت در مثالي كه با آن كار كرديم (زمين خوردن) اينكه مي بينيم اتفاق بدي نيفتاده براي ما لذتبخش است و ما از آن لذت مي بريم و از اينكه احساس برتري مي كنيم به خنده مي افتيم و يا شايد برعكس. به نظر من همه اين تئوريها بنوعي درست بوده و همگي با هم "خنده" را توضيح مي دهند. حال ببينيم عناصري كه تا حال تعريف كرديم چگونه در Gone Nutty گنجانده شده اند.

Gone Nutty :
Scrat شخصيتي است كه اولين بار به عنوان كاراكتر فرعي در فيلم بلند "عصر يخبندان" گنجانده شد. كاراكتري كه كاملاً مستقل از فيلم بوده و بار كاملاً كميك داشت. در حقيقت اين كاراكتر بعد از فضايي عاطفي يا جدي در فيلم نشان داده مي شد و تعادل فيلم را حفظ مي كرد. در بسياري از فيلمهاي غيرانيميشني نيز اينگونه كاراكترهاي فرعي و كميك را شاهديم. ولي كاراكتر Scrat بحدي دوست داشتني بود كه تبديل به تناه كاراكتري در فيلم شد كه بعدها دو فيلم مستقل كوتاه بر اساس آن ساخته شده: Gone Nutty و No Time For Nuts و مطمئنم كه باز هم شاهد ادامه اين اپيزودهاي كوتاه خواهيم بود.
از عنوان بندي فيلم شروع مي كنيم؛ كلمه "Nut " در انگليسي هم به معني احمق است و هم به معني آجيل! كه سنجابها به انواع مختلف آن علاقمندند. اين معني دوگانه باعث شده كه در عنوان بندي هر دو فيلم كوتاه اين شخصيت كلمه Nut را مي بينيم زيرا كه بيانگر احمق بودن اوست و هم عقده او را در جمع آوري غذا نشان مي دهد. Gone Nutty را مي توان هم "احمق شدن" معني كرد (مثل بافت She's gone crazy – او ديوانه شده) و هم به معني كسي كه عاشق آجيل است. نتوانستم عنواني در فارسي بيابم كه بيانگر هر دوي اين مفاهيم باشد و خوب ... ترجمه اش نكردم!!
از تئوري برتري طلبي شروع مي كنيم كه بر اساس حماقت شخصيت كميك است: حماقت و بلاهت از سر و روي Scrat مي بارد! از طراحي و ميميك صورتش گرفته (چشمهاي قلمبه، دندانهاي بلند، دماغ دراز) تا كارهايي كه مي كند. بطور عجيبي اصرار در جمع آوري بلوط دارد. اين عقده ابلهانه كل داستان اسكرت است. مهم نيست كه انبار بلوطش پر باشد (تنه درخت اول فيلم) يا فقط يك بلوط داشته باشد (خوشحالي او از پيدا كردن يك بلوط از بين هزاران بلوط از دست رفته را ياد داريد؟) هدف اينست: جمع كردن بلوط!
اصرار اسكرت در جا زدن آخرين بلوط در بين آنهمه بلوط نيز احمقانه و خنده دار است بخصوص كه اين اصرار به از دست رفتن بقيه بلوطها منجر مي شود. جمع آوري بلوط، در حال سقوط نيز يكي ديگر از تمهايي است كه حماقت اسكرت را نشان مي دهد. او اصلاً فكر نمي كند كه لحظاتي بعد به شدت به زمين برخورد خواهد كرد و جمع آوري بلوط سودي به حالش ندارد (او نمي داند ولي ما مي دانيم!). بعد از سقوط در گودالي گير مي كند و بلوطي شهاب وار در حال سقوط به روي اوست. تلاش او براي رهايي از اين گودال و خوشحاليش بعد از آزاد شدن دستهايش بسيار جالب است گويي كه هدف فقط آزاد كردن دستها بوده است! لحظاتي بعد ...!!

عنصر تكرار نيز در مجموعه اپيزودهاي اسكرت رعايت شده است. اين تكرار همان "اصرار در جمع آوري بلوط به هر قيمت ممكن" است. كليد كردن اسكرت روي اين مسئله اولين بعد كميك اين فيلم است. به همين دليل اگر شما قبل از تماشاي Gone Nutty انيميشن بلند "عصر يخبندان" را ديده باشيد بيشتر از تماشاي Gone Nutty لذت خواهيد برد چون تكرار تلاش وي در جمع آوري بلوط در فيلم اول را بياد مي آوريد.
خلاقيت و اغراق هم در اين فيلم موج مي زند كه نقطه اوج آن ايده شكل گيري اوليه قاره هاست كه به نظر من نابترين صحنه فيلم است. در سقوط بسيار طولاني اسكرت (سقوطهاي طولاني كايوت يادم افتاد) نيز باز عنصر اغراق را شاهديم. اين سقوط با والتز "زيباي خفته" اثر چايكوفسكي همراه است كه باز در انتخاب موسيقي نيز خلاقيت را مي بينيم زيرا كه اين موسيقي كه قطعه اي از باله "زيباي خفته" است با حركات باله وار اسكرت در جمع آوري بلوطها و شكل گيري هندسي بلوطها در آسمان همراه مي شود و وقتي كه اسكرت چندين بلوط را به شكل يك تختخواب در آورده و روي آن به خواب رفته، اين نيز يك شوخي با عنوان اين موسيقي چايكوفسكي ست يعني "زيباي خفته"!!
در نهايت مي توان گفت كه ما از همه اين بدبختي ها، حماقتها و بدشانسي هاي اسكرت لذت برده و مي خنديم چون كه مي دانيم هيچكدام از اين اتفاقات وي را از هدف خود (جمع آوري بلوط) دور نخواهد كرد و اينكه اسكرت از سقوطهاي بسيار بلند و ضربات سخت نيز جان سالم بدر خواهد برد و حتي يك خراش نيز برنخواهد داشت. اين هم از عنصر تسكين در اين فيلم!
اين فيلم را در اين شماره بررسي كرديم تا لبخندي را بر صورت شما بنشانيم زيرا كه لذت و شادي يگانه فلسفه زندگيست و بقول نيچه "فلسفه اي كه به رقص نيانجامد فلسفه واقعي نيست".
شاد باشيد.
![]()
با تشکر
