مصاحبه تيم برتون با مجله رولينگ استونز
- به دنیای کودکی تو برگردیم. کنجکاوم که آیا فکر نمی کنی که شخصیتهای شما تقریباً از زمان 5 سالگیت شکل گرفته اند؟
- نه. من بیش از هر چیز از کلمه بی معنی دوران کودکی متنفرم. متوجه منظورم هستی؟ نمی دونم اینو شنیدی که می گن "من هیچ وقت نشانه های کودکی را از دست ندادم." تمام این "اتصال با کودک درون" و فیلم ساختن با آن از مزخرفات باقی مانده از حرفه ای های جوان شهری است. و من این را مثل یک شکل عقب افتادگی می دونم. [مکث] تو چی هستی؟ این سوال خیلی جالبی است. ولی نه با این هدف که مردم تو را با آن ویژگی کودکانه ببینند.
- فکر می کنی به عنوان یک کودک سعی می شد چیزی را از تو دور کنند که تو می خواستی نگهش داری؟
- در فضایی که من بزرگ شدم تلاش برای عادی بودن وجود داشت. عجیبه. نمی دونم که این خاص آمریکایی هاست یا مربوط به آمریکایی های زمان بزرگ شدن من است ولی حس شدید طبقه بندی و همرنگی با جماعت وجود داشت. خاطرم هست که سالها برای رفتن به مدرسه Sunday تحت فشار بودم حتی با وجود آنکه والدینم مذهبی نبودند. هیچ کس واقعاً مذهبی نبود، این تنها ماندن در چارچوب بود. هیچ شوری برای آن نبود. هیچ اشتیاقی برای چیزی وجود نداشت. یک فضای معلق نیمه ظالمانه خالی بود که در آن زندگی می کردی.
- اولین بار کی اینو حس کردی؟
- خیلی زود. از آن زمان که به یاد دارم. مادربزرگم آن را قبل از اینکه بتونم راه برم به من گفته بود، من همیشه می خواستم آنجا را ترک کنم. وقتی می تونستم سینه خیز برم سعی می کردم از در بیرون برم. و بعد وقتی بزرگتر شدم هر کسی که می خواست جایی برود من هم می خواستم با او بروم. این انگیزه را داشتم. و ضمناً محرک فیلمهای ترسناک را هم داشتم كه بروم و ببينم.
-در کودکی می خواستی وقتت را به تنهایی بگذرانی؟
- دقیقاً. تا امروز من خوشحال ترم وقتی ... مشتاق خوابم و آن زمان هم اینطور بودم و عاشق حرف زدن با کسانی ام که خواب رو دوست دارند. چیزهای کمی آرومم می کنند: وقتی کسی را در حال درست کردن پوره سیب زمینی می بینم و وقتی می شنوم کسی درباره خواب و علاقه به خواب حرف می زند. و در هالیوود هیچ کس خوابیدن را دوست ندارد- آنها بازنده اند. من عاشق خوابیدنم.
- ولی تو رویاهایت را به یاد نمی آوری؟
- نه. من تقریباً 5 تا از رویاهایم رو به یاد دارم.
- آیا همیشه تکرار می شوند؟
- فقط یکی از رویاهای من تکرار می شود. یک رویای فوق العاده. دختر کوچکی که در بلوک ما زندگی می کرد و من عاشقش بودم و از آن محل رفتند. هر ده سال من رویای او را می بینم در سنی که الان هستیم. ما با هم در تماس نیستیم ولی من تصویر روشنی از او دارم.
- آن 4 رویای دیگر چه هستند؟
من آنهایی را که آنقدر قوی هستند که نمی توانم فراموش کنم را یادم می آد. تک تک جزییات و احساسات آنها را به خاطر دارم. یکی از آنها را که یادم می آد در حال جنگیدن با تبر با کسی بودم. به یاد دارم که صورت آن فرد را بریدم. هیچ کدام نمردیم فقط یک جور نمایش وسترن بین ما رخ داد. یک رویای دیگر هم بود که در آن جلبکهای دریایی ترسناک وجود داشت [می لرزد] این خزه های دریایی زمخت و ارغوانی از دهانم به بیرون رشد می کردند و من آنها را می بریدم و آن گیاه رشد می کرد و رشد می کرد و رشد می کرد.
- کودکیت چه بو و مزه ای داشت؟
- مسخره است ولی فکر کنم من همیشه حس مشابهی داشته ام. وقتی بچه بودم حس کودکی نداشتم. هیچ وقت حس نکردم یک نوجوان و بعد از آن یک بزرگسال هستم. من همیشه حس یکسانی داشتم. فکر کنم اگر کودکی مزه ای داشته باشد یک جورایی سورئال و با افسردگی خفیف بوده است. من هیچ وقت جذب چیزهایی که دیگران می شدند، نشدم. خیلی درون گرا بودم. همیشه یک جور غم حس می کردم.
- تنها بودی؟
- هرگز حس نکردم... بله. بله من همیشه نوجوانی را به این حس تشبیه کرده ام که علت علاقه من به پانک و هوی متال یا گوتیک است. باید از موقعیت بدی خارج شد. من همیشه آدمهای متعادلی می بینم که خیلی هم متعادل نیستند. هرکسی یک زمانی منفجر می شود. به نظرم افراد بسیار متعادل مثل یک بمب انسانی هستند که منتظر انفجارند. فکر کنم این تخلیه هیجانی تاریک، آن تاریکی دراماتیک افسرده غمناک یک فرم سلامت را نشان می دهد.
- من نسبت به کشش تو به عناصر وحشتناک- هیولاها، غولها و دیوها کنجکاوم.
- من عاشقشان هستم. توجه کن تمام فیلمهای هیولایی اساساً یک داستان هستند که آن داستان دیو و دلبر است. فیلمهای هیولایی، اسطوره و قصه پریان من است. هدف قصه های عامیانه برای من یک شکل سمبولیک افراطی زندگی است. در آمریکا، در حومه شهر فرهنگ و شور و شوق معنایی ندارد. پس آنها هدف ویژه من هستند. من این هیولاها و ادگار آلن پو را به احساسات واقعی وصل می کنم. من قصه های پریان را نمی خوانم، آنها را تماشا می کنم.
- با هیولاها همذات پنداری می کردی؟
- کاملاً. هر بچه ای این کار را می کند. آنها هیولاها را می گرفتند و به ذهن کودک می سپردند به خصوص آنهایی که در دهه 50 بودند. فرم سازمان یافتن آن فیلمها و قهرمانهایی که همیشه آرام و بدون احساس و هیجان بودند برای من یادآور حومه نشینی بودند.
- یادت هست چه زمانی انگیزه طراحی برای اولین بار را داشتی؟
- فکر کنم همان وقتی که برای هر کسی شروع می شود. من خوش شانس بودم که اشتیاق برای طراحی را حفظ کردم و اهمیتی به تصور معلم درجه سه ام درباره آن ندادم.
- در گذشته بارها از فیلمسازی هم به عنوان روش درمانی و هم استعاری (بخصوص در مورد Vincent که تقریباً کلمه به کلمه آن و ساخت آن برای تو یک روش درمان بوده است) استفاده می کردی.
- مردم این را درک نمی کنند به خاطر ظاهر فیلمها و ماهیت کارتونی آنها. تنها چیزی که مرا به ساخت فیلمی ترغیب می کند به این خاطر است که این شخصیتها برای من مفهومی دارند. روند کار من اینطور است که من به شخصیتها دقت می کنم و حسی نسبت به آنها پیدا می کنم که برای من خیلی پرمعنی است. این تنها راه نزدیک شدن من به آن است. نمی توانم فقط به صرف خنده دار بودن یا عجیب و غریب بودن آن به فیلم نگاه کنم.
- پیش زمینه کار انیمیشنی چه فرمی به کارگردان بودنت داد؟
- من ازینکه به مدرسه فیلم نرفتم واقعاً خوشحالم و حس خوبی نسبت به آن دارم. من به CalArt رفتم و وارد کار انیمیشن شدم محلی که آموزش سفت و سختی دیدم. وقتی طراحی را یاد می گیری، شخصیتهای خودت، پس زمینه و صحنه های خودت را طراحی می کنی. کات می کنی و فیلم می گیری. روند استوری برد را یاد می گیری. همه چیز دارد بدون مزخرفات مدرسه فیلم را: رقابت را، احساس اینکه قبلاً هم در این صنعت بودی – آن وقت شانسی برای خلق نداری.
- ولی چسبیدن به میز انیماتوری هم یک ضربه است.
- من نتوانستم با آن کنار بیام. در دیزنی تقریباً دیوانه شدم. واقعاً شدم. نمی خواهم آن حس خاصی که داشتم را دوباره داشته باشم. چه کسی می داند فروپاشی روانی چیست؟
- آیا یکنواختی بزرگترین دشمن توست؟
- نه. اول اینکه من هم جنس دیزنی نبودم. من نمی توانستم روباههای بانمک بکشم. من نمی توانستم این کار را بکنم. تلاش کردم. بارها تلاش کردم. پیمان نامقدس انیمیشن این است که تو باید هنرمند باشی و از سوی دیگر تو کارگر مکانیکی یک کارخانه ای. برای من این دو قابل اختلاط نبودند. همچنین در آن زمان فیلمهای بدی می ساختند که ساخت آنها 5 تا 6 سال زمان می برد. یک حقیقت سرد و سخت بود: می خواهی 6 سال از عمرت را روی The Fox and the Hound کار کنی؟
- ارتباط تو با انیمیشن فقط به خاطر رابطه آن با طراحی بود، کاری که می کردی و هنوز هم انجام می دهی.
البته. مساله ای که در فیلم زنده باید یاد بگیرم تقلا برای حرف زدن است. در انیمیشن از طریق طراحی می توان رابطه برقرار کرد و من واقعاً از این فرم ارتباط خوشحالم. پس گفته شما درست است: یک پیوند مستقیم وجود داشت.
برگرفته از مصاحبه تيم برتون با مجله Rolling Stones 1992.07.23 مصاحبه كننده: David Breskin
|

من در مارس 1992 دو بار با تیم برتون در دفترش در محوطه وارنر در هالیوود صحبت کردم. قبل از جلسه نخست مصاحبه او در میانه تولید
- والدینم رفته بودند بولینگ بازی کنند و من در جای عجیبی بودم که بچه ها را در آن گیر می اندازند. فکر کنم یک جور آسایشگاه بود، ولی کاملاً گوتیک و از چوبهای پوسیده بود و ماچندتا بچه بدخلق بودیم و همگی این نور را دیدیم- یک اسکلت با شمع دارد وارد می شود. و اسکلت به من نگاه می کند و یک در را باز می کند و من از یک دریچه افقی روی تخت والدینم می افتم. به خاط دارم وقتی بیدار شدم در تخت پدر و مادرم بودم. عجیب غریبه نه؟ [خنده دیوانه وار]
