Contact Us Site Map rss

پروانه اي كنار دريا

نقد و بررسي آريا

نوشته: تورج سلحشور

info@animak.ir

2009/05/08

"آي ملوان من، ملوان من،
ملوان آه هاي من،
ملوان من
براي توست كه فردا جان مي سپارم ...

امواج متلاطم بودند،
خيزابها روي شنها مي غلطيدند،
و ملوان من،
كسي كه آن همه دوستش داشتم،
از اينجا رفته است ...

افسوس عشق ملوان
عشقي نيم ساعته است،
كشتي لنگر برداشته است، ملوان من از اينجا رفته است ...

دريا متلاطم بود ..."

برگرفته از كتاب "درخت زيباي من" نوشته ژوزه مائورو د واسكونسلوس


وقتي عروسكها حس مي گيرند ...
استاپ موشن عروسكي يكي از شاخه هاي استاپ موشن است كه در نگاه اول بي حس ترين و تصنعي ترين آنها به نظر مي رسد اما پيوتر ساپين، كارگردان فيلم آريا، نظر ديگري دارد! او كه تا قبل از اين تجربه هاي موفقي با استاپ موشن خميري داشته در اين فيلم سراغ عروسكها رفته و به آنها جان بخشيده است. تصور اينكه اين فيلم اگر با تكنيك ديگري ساخته مي شد همين تاثير دراماتيك را داشت كمي دشوار است. بخصوص سكانس كليدي فيلم يعني سكانس آخر آن كه متلاشي شدن عروسك به جزييات مكانيكي آن يكي از دردناكترين سكانسهاي انيميشني را ساخته كه به نظر مي رسد نقاشي و گرافيك كامپيوتري سالها بايد پيشرفت كنند تا چنين حسي را بيافرينند.

فيلم كه اقتباسي از اپراي "پروانه خانم" پوچيني، داستان زني ژاپني ست كه دل به يك افسر نيروي دريايي آمريكا مي بندد. پروانه اي هميشه روي سر زن ژاپني نشسته كه او را "پروانه خانم" معرفي كند. فيلم بي كلام است و از نمادهاي فراواني براي پر كردن جاي خالي كلام استفاده مي كند. آن دو پي از يك عشقبازي در دامن كوه و صحرا از هم جدا مي شوند و ملوان به دريا مي رود و انتظار زن براي بازگشت او آغاز مي شود. از تغييرات پياپي هوا و شب و روز متوجه مي شويم كه زمان زيادي را در انتظار سپري مي كند. تا اينكه متوجه يك برآمدگي در شكمش مي شود. زن كه چشم اميد به دريا دوخته، اكنون دريايي كوچك در شكم خود مي بيند و ماهي كه تقلا مي كند بيرون بجهد. اين ماهي و تنگ شيشه اي ماكتي كوچك از دريا و ملوان است كه زن انتظارش را مي كشد. ماهي كوچك كه بسرعت تبديل به پسر بچه اي بازيگوش مي شود يادگار عشق سفر كرده پروانه خانم است؛ عشقي كه با گذشت ساليان همچنان پابرجاست و پروانه نمي خواهد دل از آن بكند (دقت كنيد كه بند نافي كه بچه را به مادر وصل مي كند بعد از تولد بريده نمي شود). تنها دلخوشي پروانه همين كودك است كه ملوان را به يادش مي آورد و مادر حاضر به جدا كردن آن از خود نيست.

Ariaصحنه اي از فيلم آريا

بالاخره سر و كله كشتي ملوان پيدا مي شود. پروانه به بالاي تپه رفته و همراه پسرش منتظر مي شود؛ خودش را با شكوفه هاي گيلاس مي آرايد ولي خبري از ملوان نمي شود. صبح روز بعد سروكله ملوان با يك ماشين پيدا مي شود. همراه او خانمي آمريكايي هست كه احتمالاً همسر اوست. اين خانم كه دقيقاً شكل عروسكهاي باربي ست نماد تمام عيار يك زن غربي با تمام خصوصيات تيپيكالش است. درون ماشين پر از بچه هاي رنگارنگ است!! گويا ملوان زبل ما در هر دياري كه بوده پروانه اي را به بازي گرفته و همچنان با لبخند هميشگي خودش سادگي و بي پيرايگي دلداده شرقيش را به تمسخر مي گيرد. ملوان بچه را از پروانه مي گيرد و بند نافش را قطع مي كند و به اين ترتيب آخرين روزنه اميد پروانه نيز بسته مي شود. دنيا ديگر براي او هيچ معنايي ندارد و او تصميم مي گيرد تا خودش را از بين ببرد. در سكانسي بياد ماندني او خودش را تكه تكه مي كند و در نهايت چراغ را خاموش مي كند (خاموشي تمامي اميدها و آرزهايش). باد تكه هايش را با خود مي برد و اين تكه ها در افق به پروانه تبديل مي شوند. در صحنه آخر دوباره تصوير پروانه خانم را مي بينيم كه همان تصويري ست كه در اول فيلم ديديم.
آري پروانه ها همچنان زنده اند ... و البته ملوانها!!

اپراي "پروانه خانم" (Madame Butterfly):
فيلم "آريا" اقتباسي انيميشني ست از اپراي معروف پوچيني (Giacomo Puccini ). پوچيني را اكثراً بخاطر آثار معروفي چون "La Boheme " و "Tosca" مي شناسيم. در اين قسمت به اين اپرا مي پردازيم تا ما را در فهم بهتر فيلم ياري كند. قسمتهاي از اين اپرا را در طول فيلم از گرامافون مي شنويم كه به عنوان موسيقي متن فيلم نيز بحساب مي آيد. اين اپرا در دو پرده نوشته شده است كه با هم خلاصه اي از داستان آن را مرور مي كنيم:

"ستوان پينكرتون افسر نيروي دريايي آمريكاست كه در ناگازاكي ژاپن خدمت مي كند. او با يك دختر ژاپني بنام چيوچيوسان آشنا مي شود و ظاهراً قصد ازدواج با او را دارد. دوستان چيوچيوسان او را پروانه صدا مي كنند. شارپلس، كنسول آمريكا در ژاپن به پينكرتون اخطار مي كند كه قول ازدواج شايد براي پينكرتون يك شوخي باشد اما مي تواند به قيمت جان پروانه تمام شود. اما پينكرتون توجهي نمي كند. پروانه مجبور مي شود براي ازدواج با او با همه خويشاوندان و خانواده اش قطع رابطه كند.

Ariaصحنه اي از فيلم آريا

پينكرتون پروانه را ترك مي كند و به او قول مي دهد موقعي كه سينه سرخها آشيانه سازي كنند برخواهد گشت. سه سال مي گذرد اما اثري از پينكرتون نيست. اما پروانه با عشق و اميد منتظر بازگشت اوست و مدام تكرار مي كند: "روزي او به خانه باز مي گردد". او همه خواستگارهايش را رد مي كند و مي گويد كه او ازدواج كرده و منتظر شوهرش است و بدينصورت با پسرش كه حاصل ازدواج او با پينكرتون است به انتظارش ادامه مي دهد.
پينكرتون باز مي گردد. پروانه كه كشتي شوهرش را از دور ديده خوشحال از به ثمر رسيدن انتظارش در حال تزيين خانه با شكوفه هاي گيلاس است. او خودش را هم آرايش كرده و پسرش را نيز آماده مي كند. شب فرا مي رسد و خبري از پينكرتون نمي شود. خدمتكاران و پسر پروانه به خواب مي روند ولي او سرد و بيروح منتظر مي نشيند. پينكرتون كه با همسر آمريكاييش آمده از قضيه انتظار و وفاداري پروانه آگاه مي شود و جرات نمي كند با او روبرو شود و اين كار را به شارپلس مي سپارد تا حقيقت را به پروانه بگويد. شارپلس با كيت، همسر ينكرتون به خانه پروانه مي روند. پروانه بمحض آگاهي از حقيقت خودش را كنترل مي كند و حتي براي كيت آرزوي شادي مي كند و به پينكرتون پيغام مي فرستد كه اگر تا نيم ساعت ديگر سراغ پسرش بيايد مي تواند او را با خود ببرد. بعد از رفتن شارپلس و كيت، ناگهان پروانه از هم مي پاشد و خودش را با شمشير پدرش مي كشد. شمشيري كه روي آن نوشته شده: "اگر ديگر نمي تواني با افتخار زندگي كني، پس با افتخار بمير".

زن و دنياي پر از انتظار و ترديدش:
زن موجودي ست كه وجودش با انتظار و ترديد عجين شده است و به نظر نمي رسد كه هيچگاه بتواند خود را از اين حسها برهاند. شايد اين حسها كه در طول هزاران سال همراهش بوده تبديل به آركي تايپ زن شده و او همراه اين حسها زاده مي شود و مثل ژن آن را به دخترانش هم انتقال مي دهد.

وقتي در ادبيات و اسطوره ها به عقب بر مي گرديم ردپاي "زن منتظر" را در اديسه هومر مي يابيم جاييكه اوديسه، قهرمان داستان، عازم جنگ تروجان مي شود و همسرش پنه لوپه منتظر بازگشت او مي ماند و هر روز بر كنار آب نشسته و چشم به دريا مي دوزد و بازگشت مردش را انتظار مي كشد. اما اين انتظار بيست سال بطول مي انجامد و بدينگونه پنه لوپه سمبل وفاداري زن لقب مي گيرد. اما مطالعات مدرن اين اثر عظيم كه بر پايه روانشناسي صورت مي گيرد پنه لوپه را بيشتر نماد "زن منتظر و مردد" مي داند تا "زن وفادار". در داستان مي خوانيم كه صد و هشت خواستگار سمج در طول اين بيست سال موي دماغ پنه لوپه بودند و مدام پيشنهاد ازدواج مي دادند ولي او هيچگاه آنها را رد نمي كرده و در عوض آن را به تاخير مي انداخته است. او حيله هاي مختلفي را بكار مي گرفته تا اين تاخير را بوجود آورد كه يكي از معروفترين حيله هايش اين بوده كه خود را مشغول بافتن يك كفن براي پدر كهنسال اوديسه نشان مي دهد و قول مي دهد كه بمحض پايان اين كفن به يكي از خواستگارهايش جواب دهد؛ ولي هر شب همان مقداري را كه در طول روز بافته دوباره باز مي كند تا بافتن آن تمام نشود. اما در داستان مي خوانيم كه گاه و بيگاه پنه لوپه بيقرار مي شده و در مقابل خواستگارانش عرض اندام مي كرده تا همچنان شعله اشتياق را در دل آنها شعله ور نگه دارد. چنانچه مي بينيم اگر چه پنه لوپه به اوديسه وفادار مي ماند اما ترديدهاي بسياري گريبانگير اوست. سيمون دوبوار اين ترديدها را ترديد انتخاب همسر مي داند و در جايي مي گويد: "زن اسير ازلي و ابدي ترديدهاست". بدينگونه است كه انتظار پنه لوپه در كنار دريا به تمي اسطوره اي تبديل شده كه در بسياري از آثار هنري آن را مي بينيم. در دنياي انيميشن نيز مي توانيم به "پدر و دختر" ساخته مايكل دودوك دويت و "آريا" ساخته پيوتر ساپين اشاره كنيم كه در آنها زني در كنار دريا منتظر مردي ست.

Ariaصحنه اي از فيلم آريا

زن از همان لحظه اي كه مفهوم جنسيت را كشف مي كند منتظر "مردش" است (علت اين انتظار را در قسمت بعدي "عقده سيندرلا" توضيح مي دهيم). اولين مردي كه دختر كشف كرده و به او دل مي بندد پدر است. ولي تابوهاي ديني و اجتماعي رابطه با پدر را براي او ممنوع كرده و تا حدي تاثيرگذار مي شوند كه بعد از مدتي اين علاقه به پدر جايش را به ترس از پدر مي دهد. سپس دختر اين علاقه را روي برادرش متمركز مي كند و در نهايت روي دوست پسر و همسرش. اما ازدواج يا يافتن دوست پسر پايان كار نيست؛ زن كه "انتظار براي يافتن مردش" را پايان يافته تلقي مي كند همچنان اسير ترديدهايش است. آيا او بهترين گزينه را انتخاب كرده يا ...؟ انتظار براي يافتن مرد ترديد را در زن تقويت مي كند و ترديد انتظار يافتن بهترين گزينه را تشديد مي كند. اينگونه است كه اين دو حس كل وجود زن را در برمي گيرند تا اينكه در او نهادينه شوند. حال زن فقط "منتظر" مردش نيست بلكه اين انتظار در او نهادينه شده و هميشه منتظر چيزي ست. اغلب اوقات زن منتظر وقوع يك حادثه ناخوشايند است كه اين موضوع باعث ايجاد دلشوره و نگراني در آنها مي شود. نگران است كه مبادا بچه اش تصادف كند، مادرش سكته كند، سقف خانه بريزد، شوهرش به او خيانت كند و ...
از طرف ديگر ترديد نيز كه در اصل ترديد براي انتخاب همسر بوده در وجودش نهادينه شده و جزيي از وجود زن مي شود. او در مورد همه چيز ترديد دارد، او حتي در مورد ترديدهايش نيز ترديد دارد! همه ما داستان معروف زنان را در خريد لباس و كفش و ... مي دانيم!!

در اين فيلم بعد از سكانس اوليه كه رابطه زن و مرد را به تصوير مي كشد، مرد ملوان عازم دريا مي شود و زن با اميد و آرزو به انتظار مي نشيند. اما اين انتظار طولاني سرانجامي شوم براي او دارد؛ گويا او در انتخاب مردش زياد درست عمل نكرده و مرد تنوع گراي او با زني خوشگل تر از راه مي رسد. زن كه در اين لحظه زمان برايش متوقف مي شود (ماشين و سرنشينانش بي حركت مي شوند) همه چيز را از دست رفته مي بيند و دست به ويراني خود مي زند. خود ويراني زن كه به وحشتناكترين شكل ممكن در اين فيلم به تصوير كشيده مي شود يكي از اتفاقات شايعي ست كه براي زن در اين موارد رخ مي دهد، اگر چه كمتر تا به اين حد پيش مي رود كه به خودكشي بيانجامد اما در سطوح خفيف تري چون اعتياد، فاحشگي، آسيب رساندن به خود، تراشيدن موي سر و ... خود را نشان مي دهد. زن كه خود را ناتوان از شروع انتظار و ترديدي ديگر مي بيند و شايد ايمانش به رابطه را از دست داده و اساساً امكان وجود رابطه اي مناسب را رد مي كند تصميم مي گيرد صورت مسئله را پاك كند.
فيلم از اين لحاظ فيلم پيچيده اي نيست؛ محتواي معنايي فيلم اشاره به رخدادي جهان شمول دارد كه به راحتي با هر مخاطبي ارتباط برقرار مي كند. مسئله اي كه اين فيلم را ارزشمند مي كند شيوه به تصوير كشيدن اين محتواست.

عقده سيندرلا:
Colette Dowlingكولت داولينگ
داستان سيندرلا را همه شنيده ايم يا حداقل روايت تصويري ديزني را از آن ديده ايم: دختر كوچولوي فقيري كه لنگه كفشش را گم مي كند و ... اما شايد جالب است كه بدانيد اين داستان بيانگر يك مفهوم روانشناختي ست كه بخاطر اين داستان عقده سيندرلا ناميده مي شود. در قسمت بالا گفتيم كه زن هميشه منتظر مرد است و سرخوردگي در اين انتظار او را تا مرحله واپاشي پيش مي برد و اكنون سعي مي كنيم دليلي روانشناختي براي اين موضوع پيدا كنيم. ناگفته پيداست كه جملا ذيل مال من نيست و من فقط نقل قول مي كنم! خوشبختانه از يك خانم هم نقل قول مي كنم!

اين مفهوم اولين بار توسط خانم كولت داولينگ (Colette Dowling) روانشناس برجسته آمريكايي در دهه هشتاد مطرح شد كه كتابي درباره ترس زنان از استقلال نوشت و بيان كرد كه زنان يك كشش ناخودآگاه به تحت نظر و مراقبت بودن دارند كه اين ميل از ترس آنها از مستقل بودن ناشي مي شود. گفته مي شود اين عقده با گذشت سن شديدتر مي شود. اين عقده توضيح مي داد كه چرا وقتي زنان در يك رابطه ناسالم گير مي كنند ترجيح مي دهند كه به آن رابطه ادامه دهند تا اينكه به آن خاتمه دهند. چنانچه در داستان سيندرلا نيز مي بينيم زنان هميشه بخش گمشده اي (كفش سيندرلا) دارند كه هميشه يك مرد جواب بخش گمشده آنهاست (شاهزاده اي كه كفش سيندرلا را بهمراه دارد و در نهايت با او ازدواج مي كند).

اما با اين وجود نمي توان زن را در قالب فرمولها و عقده ها گنجاند و تعريف كرد. درست در لحظه اي كه فكر مي كنيم به قسمتي از وجود زن پي برده ايم به ناگاه چيزي مي بينيم كه همه فرضيه هاي ما را باطل مي كند. شايد تنها يك فرمول كلي درباره زنان وجود داشته باشد و آن اينكه: "هيچ فرمول كلي درباره زنان وجود ندارد". به هر حال وجود زن وجود پيچيده اي ست كه حتي شخصيتي چون فرويد را هم به اعتراف در ناتواني شناختش وادار كرد و او در نهايت اين سوال را با خود به گور برد كه: "يك زن چه مي خواهد؟!"


Share |

نظرات: 0

آرشیو انیمک