فیلم Das Rad نامزد اسکار و برندهی چندین جایزهی بینالمللی بوده است. تا اینجای کار مسألهی عجیبی نیست. اما اینکه بدانیم کارگردانان آن در هنگام ساخت فیلم، همگی دانشجو بودهاند اهمیت موفقیت فیلم را بیشتر میکند و نوید آیندهای درخشان برای آنها میدهد. هرچند متأسفانه یکی از آنها (Arvid Uibel) قبل از اکران فیلم فوت کرد و چنانچه در ابتدای فیلم نیز میبینیم، فیلم تقدیم به او شده است.
تعدد کارگردانها که همگی نویسندهی فیلم نیز بودهاند باعث شده است تا ایدههای مختلفی به فیلم تزریق شود که این مسأله اغلب در چنین فیلمهایی مشکلساز میشود؛ اما در این فیلم، داستانی یکپارچه را شاهدیم زیرا که ایدههای آن مکمل هماند نه در مقابل هم که این موضوع هم به غنای فیلم کمک کرده و هم به جذابیت آن.
از آنجا که این فیلم را 3 نفر ساختهاند، من هم 3 ایده را که در مورد این فیلم به ذهنم رسید، ارائه میکنم؛ ایدههایی که شاید هیچ کدام آنها در نظر سازندگان آن نبوده است!
انسان ابزار را ساخت، ولی ابزار انسان را نساخت!
برمیگردیم به دورانی که انسان ابتدایی یکجانشینی اختیار و به کشاورزی پرداخت. انسان بدون ابزار که فقط به اندازهی مصرفش میتوانست تولید کند و چیزی به نام اضافه تولید نداشت که بر سر آن جنگ شود. تنها دورانی که انسانها تقریباً بدون مشکل کنار هم زندگی میکردهاند، دورانی که ژان ژاک روسو آن را ”بهشت تاریخ“ مینامد. ولی انسان، این حیوان باشعور، مغزش پیوسته در حال رشد بود و به زودی ”ابزار“ ساخت و این ابزار به شکلگیری تمدن بشری انجامید و مارکس بزرگ به درستی در این مورد گفت که: ”انسان ابزار را ساخت و ابزار انسان را“.
صحنه اي از فيلم سنگها
اما فلسفهی به وجود آمدن هر گونه پیشرفتی در انسان، رفاه بیشتر است. انسان ابزار را ساخت تا کمتر کار کرده و بهتر زندگی کند، اما نتیجه چیز دیگری یود. این ابزار باعث شد تا ”اضافه تولید“ به وجود آید. انسان آن روزگاران، بیش از مصرفش تولید میکرد. این اضافه تولید، گروهی را برآن داشت که فکر کنند حتی بدون کار کردن نیز میتوان زندگی کرد: با غصب اضافه تولید دیگران! ... و جنگها به وجود آمدند ... .
تمدن همچنان رو به پیشرفت بود (وهست). به زودی شهرها و سپس کلانشهرها به وجود آمدند. کشفها و اختراعات بشر شرایطی را به وجود آورده است که حتی تصور زندگی بدون این امکانات نیز برای انسان امروزی مشکل است.
ولی آیا این همه به رفاه بشتر انسان انجامیده است؟ آیا انسانها با صلح و صفای بیشتری در کنار هم زندگی میکنند؟ متأسفانه جواب این سؤال بسیار ساده است: نه!
انسان همان است که بود، با همان طبع و خوی وحشیگریاش. تفاوتی که کرده این است که قبلاً بر سر آب با هم میجنگیدند و حالا بر سر نفت! بلی، انسان تغییری نکرده، فقط انگیزهاش کمی سیاهتر و کثیفتر! شده است. انسانی که به سلاحهای کشتار جمعی دست یافته و میتواند میلیونها نفر را یکجا به کشتن دهد! بلی او پیشرفت کرده است؛ تیرکمان کجا و بمبهای هیدروژنی کجا؟ دنیای امروز عرصهی رقابتهای تسلیحاتی است، مثل کابوی فیلمهای وسترن همه تا دندان مسلح روبروی هم ایستادهاند و منتظر هستند تا یکی اسلحه بکشد و بعد ... بوم!
خوب از آنجا که متمدن شدهایم و شورای امنیت و حقوق بشر داریم، نمیتوانیم که بدون بهانه همدیگر را بکشیم، باید طرف مقابل اشتباهی بکند تا بعد ... . اگر اشتباهی هم نکرد همین که مخالف ما باشد باید کشته شود و مخالف کیست؟ کسی که موافق نباشد!
حال این سؤال پیش میآید که آیا جنگ جهانی چهارمی وجود خواهد داشت؟!
نمیدانم وجود خواهد داشت یا نه، ولی اگر وجود داشته باشد، احتمالاً انسانها با نیزه و شمشیر با هم بجنگند چون تمدن ما آنقدر پبشرفت کرده که بتواند در جنگ جهانی سوم، در یک آن خود را نابود کند و باز به نقطهی صفر برسد. تهدید دیگر تمدن، پیشرفت اعجابآور هوش مصنوعی است. این خطر اگرچه به اندازهی خطر اول جدی گرفته نمیشود، ولی در دو- سه دههی اخیر موج جدیدی از این نگرانی را شاهدیم که ماشینهای ساخت بشر علیه او به پا خیزند و ”ترمیناتور“ یا ”ماتریکس“ را به واقعیت مبدل کنند؛ هرچند که در بعد روحی و معنوی بیش از یک قرن است که این اتفاق افتاده است، آن هنگام که نیچه، فروید، شوپنهاور، چستوف، کیرکگارد، ژاسپر و بقیه یکصدا علیه تمدن نوشته و گفتند ولی ... .
این فیلم از گذشتهای دور آغاز میشود و در آیندهای نامعلوم به اتمام میرسد. در ابتدا انسان اولیه را شاهدیم که ”چرخ“ را کشف و یا شاید بهتر است بگوییم اختراع میکند. چرخ که گفته میشود سرآغاز تمدن بشر است (نام دیگر این فیلم ”چرخ“ است). هیو و کیو، این دو سنگ دوستداشتنی تماشاگر این نمایش بشریاند. آنها عمر بسیار طولانی دارند و زمان برای آنها خیلی سریعتر از ما میگذرد. بخش زیادی از فیلم را از دید زمانی سنگها میبینیم. روز و شب به سرعت عوض میشوند؛ به گونهای که آن را حس نمیکنیم فقط با نگاه به آسمان متوجه سرعت گذشت زمان میشویم. درختان در یک ثانیه سبز میشوند و ثانیهای دیگر از بین رفتهاند. میوهی درخت کاج که به شوخی به سمت سنگ پیری پرتاب میشود به محض برخورد با زمین تبدیل به درخت میشود؛ به طور پیوسته طبیعت در حال تبدیل است: به وجود میآید و از بین میرود، زاده میشود و میمیرد. در این بین فقط تمدن بشری است که پیوسته زاده میشود و سنگها را شگفتزده میکند. آنها چیزی ”غیر طبیعی“ را شاهدند که وجود طبیعی آنها را تهدید میکند، چیزی که به قول کیو ”سیستمی“ پشت سرش است.
صحنه اي از فيلم سنگها
در بعضی از صحنهها زمان را از دید انسان میبینیم که در آن هنگام سنگها و طبیعت بیحرکت میشوند. در اولین صحنهای که زمان کند میشود، کیو در حال بازی با سنگی گرد است که پسر بچهای به او نزدیک میشود و با حالتی متفکر به سنگ خیره میشود. او سنگ را لمس میکند و موسیقی باشکوهی را در این لحظه میشنویم که نقطهی عطف زندگی بشر را نوید میدهد. آری کیو شعور ندارد، او با سنگ گرد فقط میتواند بازی کند اما انسان باشعور ”گردی“ را به خدمت خود در میآورد. شهرها را بنا میکند، جادهها را میسازد و البته تابلوهای تبلیغاتی یا بهتر بگوییم خدایان دنیای جدید را. سعی کردم با توقفهای متوالی فیلم، عکسهای تابلوی تبلیغاتی کنار خیابان را ببینم. تقریباً همهی آنها عکسهای تبلیغاتی بودند ولی عکس مسیح نیز بین آنها بود!
به هر حال خدایان قدیم و جدید دست به دست هم میدهند و بشر را به سوی نقطهی پایانی خود هل میدهند. طبیعت به دست بشر نابود میشود و آسمانخراشها جای آن را میگیرند، تمدن به سرعت پیش میرود و در نقطهای که هیو کیو، این آخرین امید و سمبل طبیعت، در حال له شدن زیر این تمدن هستند ناگهان متوقف میشود. در صحنهای زیبا، دوربین از پایین تمدن خاکستری و غولآسا را نشان میدهد. تمدنی تاریک که تنها نور آن سوسو زده و خاموش میشود. نوری که سمبل آگاهیست، سمبل انسانیت؛ انسانیتی که بسیار کمسو شده و در نهایت خاموش میشود و خاموش شدن به نابودی این تمدن میانجامد. جالب اینجاست که نابودی تمدن بسیاربسیار سریعتر از به وجود آمدن آن است. تابلوی تبلیغاتی نوشتهای را با عنوان ”Built to last “ نشان میدهد، یعنی ”ساخته شده تا جاودانه بماند“. انسان که همیشه درد جاودانگی را با خود داشته، از بین میرود، این قانون طبیعت است: تبدیل، تبدیل و تبدیل. تابلوی تبلیغاتی هم درهم میشکند و سقوط میکند و انسان مغرور جاودانگی را به گور میبرد!
خوشبختی سنگها:
انسان محکوم به هستی است و همواره در جستجوی سعادت. سعادتی که به خودی خود دارای مفهوم نیست، خوشبختی که در گرو فقدان ”درد و رنج“ است. انسان فقط زمانی میتواند به خوشبختی واقعی برسد که به قول اپیکور به ”آتاراکسیا“ یعنی ”فقدان درد و رنج“ برسد. ولی آیا چنین چیزی امکان دارد؟ درد و رنج مفاهیمی واقعی و ملموس هستند. انسان همواره در حال رنج کشیدن است؛ دائم با دردهای خود مبارزه میکند و بعد از هر پیروزی ”خوشبختی“ را به صورت موقتی حس میکند. خوشبختی که در حقیقت وجود ندارد و ما فقط از فقدان آن درد شادمانیم؛ فقدان دردی که پس از مدتی کوتاه به آن عادت میکنیم. کدام یک از ما از داشتن پاهایی سالم احساس خوشبختی میکنیم؟ فکر میکنید یک فرد فلج، خوشبختی را در چه میداند؟
از آنجا که انسان همیشه با دنیا و حتی خویشتن بیگانه است و فقط مجهز به اندیشهای است که آن هم به محض درک، خویشتن را انکار میکند، همیشه در حال رنج بردن است. شاید به این دلیل است که کامو از آتاراکسیا با عنوان ”خوشبختی سنگها“ یاد میکند. زیرا فقط آنها هستند که خوشبخت واقعی هستند. آنهایی که مطلقاً درد و رنج نمیکشند و متأسفانه انسان، سنگ نیست!
صحنه اي از فيلم سنگها
در این فیلم سنگهایی را مشاهده میکنیم که کاملاً رها و آزادند. آنها نه خوشحالند و نه ناراحت. آنها خوشبختند، حتی خزهها هم بهانهی ارتباط و شوخی آنهاست نه مایهی ناراحتی. هیو و کیو که شاهد ظهور و از بین رفتن تمدن انسانند، خم به ابرو نمیآورند و در نهایت بعد از اینکه تمدن عظیم بشری در مقابل چشمان آنها فرو میریزد، بدون اینکه حرفی در این مورد به زبان بیاورند، باز سر به سر هم میگذارند که خرو روی سرت سبز شده است.
سنگها نماد مفاهیمی هستند که انسان همیشه در جستجوی آن است: جاودانگی و خوشبختی؛ و در نهایت هنگامی که فکر میکند بیش از هر زمانی به آنها نزدیک است از بین میرود (دقت کنید که تمدن تا کنار سنگها پیش میرود ولی هیچوقت به آنها نمیرسد).
حال در این دنیای پوچ و فانی، انسان دردمند به چه امیدی زندگی کند؟ جاودانگی یا خوشبختی؟ او میداند که اینها چیزهایی نیستند که او به آنها دست پیدا کند و در نتیجه باید دنیای دیگری برای خود ساخته و آنها را جستجو کند. انسان امروز بودا را فراموش کرده که میگوید: آنچنانکه رودخانه را با طغیانها و آرامشش دوست داریم، زندگی را نیز باید با خوشیها و رنجهایش دوست داشته باشیم.
آمد مگسی و ناپیدا شد!:
در عرض 8 دقیقه تماشای این فیلم شاهد ظهور و نابودی تمدن بشری هستیم. انگار که موضوعی خیلی طبیعی و روزمره را شاهدیم و اگر از غرور بیجای خود دور شویم خواهیم دید که پیدایش و نابودی، گونهای از موجودات ”واقعاً“ برای طبیعت موضوعی جزئی و تکراری است. اجازه دهید بازی با اعداد آقای هاوکینگ را اینجا بازگو کنیم: اگر عمر زمین را تا به حال 24 ساعت فرض کنیم، پیدایش انسان اولیه در ساعت '23:59 دقیقه بوده است و ظهور انسان متمدن در ساعت "59:'23:59 بوده است!
همهی این محاسبات زمانی جالبتر میشود که از کرهی زمین بیرون بیاییم. خواهیم دید که کرهی ما سیارهایست متوسط در منظومهی شمسی؛ خورشید ما ستارهایست متوسط در میان میلیاردها ستارهی دیگر در کهکشان راه شیری و کهکشان ما جزئی از یک کوازار و ... .
از این بالا دوباره زوم کنید روی کهکشان راه شیری، منظومهی شمسی، زمین و بخش کوچکی از تاریخ آن، یعنی حضور انسان! احساس حقارت عجیبی به انسان دست میدهد. پیدایش و از بین رفتن ما برای طبیعت آنقدر اهمیت دارد که پیدایش و نابودی یک مگس برای ما.
خیام، این پیشگام فکری بزرگ، چه زیبا میگوید که:
یک قطرهی آب بود و با دریا شد
یک ذرهی خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
صحنه اي از فيلم سنگها
موضوع هنگامی جالبتر میشود که ببینیم انسان، این موجود مغرور، تا چه حد خود را در عرصهی بازی کائنات مهم و تأثیرگذار میداند؛ او که میپندارد همهی هستی به خاطر حضور با ارزش وی به وجود آمده و او هدف این جریان است. او که میپندارد با نابودیاش زمین و زمان به هم دوخته خواهد شد. مولانا میگوید: قبرستان پر از آدمهایی است که فکر میکردند با مرگ آنها دنیا از حرکت خواهد ایستاد.
وای که اگر به هیچ بودن خود آگاه بودیم دنیا جای بسیار زیباتری برای زیستن بود. افسوس که آگاه نیستیم؛ هر قدر هم که جناب ضیاء موحد فریاد بزند که ”ای خلق جهان خاموش، اینجا هیچ دارد میهیچد“، ما همچنان خود را Image of God میدانیم و خلیفهاش روی زمین ... . سخن را با ترانهی Shroud of False از گروه Anathema به پایان میرسانیم:
We are just a moment in time
A blink of an eye
A dream for the blind
Visions from a dying brain
I hope you don't understand
ما فقط لحظه ای هستیم در زمان
یک چشم به هم زدن
رویایی برای کور
توهمات یک مغز در حال مرگ
امیدوارم که متوجه نشوی ...