Contact Us Site Map rss

جانکاه اما تسلی بخش!

نقد و بررسي مرگ و مادر

نوشته: سبا لعل محمدي

greengirl_1362@yahoo.com

2011/07/29

"مرگ و مادر" آنچه روت لینگفورد از "داستان یک مادر" هانس کریستین اندرسون روایت کرده است. برای مادران فرزند مرده این فیلم تسلی خاطر است. آیا برای یک مادر رنجی جانکاه تر از مرگ نوزادش می شناسید؟ بلی، رنج بزرگتری هست. اندرسون و لینگفورد برایمان از این رنج می گویند.

در داستان اندرسون مادر قصه ما به پیرمردی که نیمه شب از سرما به خانه اش پناه جسته میگوید : "خداوند مهربان فرزندم را از من نخواهد گرفت." غافل از اینکه هم او پیرمرد بی پناه و لرزان به امر خداوند مهربان برای بردن کودک به خانه ی ابدی اش آمده و او را برای همیشه از مادر خواهد گرفت. مادر که به دعا می نشیند پیرمرد، مرگ، کودک را می برد. مادر به دنبال آن دو به جنگل می زند. پیرزنی با ردای سیاه، خود شب، در ازای آوازهای مادرانه و لالایی ها و اشک های او راه را نشانش می دهد. چه بسیار مادرانی که شب ها به یاد فرزند از دست رفته لالایی خوانده و اشک ریخته اند. در سیاهی جنگل ساقه ی خشک و خاردار در آن یخبندان بی بار و بر گرمای خون مادر را طلب می کند تا راه مرگ را نشانش بدهد و خارهای مست از خون گرم مادر داغدیده تا دریای یخ زده به گل می نشینند تا او را به سرای مرگ ببرند. دریاچه از مادر چشم های مرواریدش را طلب می کند تا به ساحل خانه ی مرگ برساندش. مادر بی آوا، زخمی و بی سوی چشم برای جستن راه تا خانه ی مرگ تا پس گرفتن فرزندش تنها سیه گیسوان بلندش را برای بخشش به پیرزن لب ساحل دارد. قلمرو مرگ باغی است پر از گل ها و درختانی که قلبی در آنها می تپد و هرکدامشان از آن انسانی هستند که هنوز زنده است و مرگ به رخصت خداوند یکی یکی آن ها را قطع می کند. پیرزن توصیه اش می کند : مرگ را تهدید کن اگر خواست گلی را قطع کند که بی شک گل عمر فرزند توست و مادر همین را می کند. گل دیگری را در دست می گیرد که بکند و مرگ می گوید: " می خواهی مادر دیگری را غمگین کنی؟!" آاااااه، مادر دیگر!!! مرگ چشم ها را از دریا صید کرده و آنها را به مادر می دهد تا در آن چاه زلال عاقبت دو گل را ببیند که یکی در شادی و زیبایی است و دیگری در رنج و عذاب و ماتم. "کدام گل فرزند من است؟" " هرگز این را به تو نخواهم گفت" مادر فرزند را به مرگ می سپارد:" او را به قلمرو خداوند ببر، اشک های مرا فراموش کن .. هر چه گفتم، هر چه کردم فراموش کن " آری، این رنج بزرگتری است. فرزند را از بیماری و مرگ برهانی که در دنیای زندگان رنج و غربت و ماتم نصیب اش باشد. آسوده خفتن فرزند در آغوش مرگ از زیستن اش در رنج و جنگ و خشم و عذاب گواراتر است. آیا نیست؟

اما در فیلم روت لینگفورد این داستان به حد اعلای ایجاز و بلاغت رسیده. از خواسته های پیرزن نماد شب خبری نیست و مرگ نه در یک باغ که در قلعه ای سنگی در دوردست منزل دارد اما همچون مرگ در داستان اندرسون مهربان و نجات بخش است. جدال مادر و مرگ بر سر فرزند مرا به یاد یک طراحی فوق العاده به همین نام "مرگ و مادر" از طراح زن آلمانی کته کلویتس انداخت. در یک رئالیته فوق العاده و با یک اکسپرسیون قوی مرگی پنجه انداخته برای بردن و جدا کردن یک مادر از فرزندش البته مرگ در طراحی کلویتس نه عنصری نجات بخش که یک هیات ترسناک و بی رحم و یک واقعیت مرموز و خشن است.

Kollwitz"مرگ و مادر" اثر کته کلویتس

لینگفورد دید شاعرانه و ناگزیری به مرگ دارد و در عین حال با دید اندرسون به مرگ متفاوت است. اندرسون مرگ را نماینده خداوند می داند و در تمام داستان دیالوگ ها به مرگ و خواست خداوند بر می گردد. مرگ را خداوند مهربان می خواهد و اگر این مرگ برای کودک بیمار و بیگناهی باشد به حتم حکمت الهی برای نجات او از رنج چنین اراده کرده است و این دیدگاه از نوع ادبیات اندرسون بر می آید. اندرسون نویسنده ی نوعی از داستان است که در زبان انگلیسی تیل و فابل نامیده می شود. اولین بار در آلمان و توسط برادران گریم بود که داستان های عامیانه و افسانه های محلی جمع آوری و چاپ شدند و ادبیات اندرسون از اینگونه است. در دید و باور عامه خداوند تصمیم گیرنده و مرگ به امر اوست و این همان چیزی است که در داستان اندرسون منعکس شده است. اما روت لینگفورد یک کارگردان قرن جدید است و زمانی متولد شده که تاریخ بشر دو جنگ جهانسوز را طی کرده و افسردگی عمیق انسان های پس از جنگ به عصیان و طغیان در برابر هر قدرت برتر و مافوق تبدیل شده و فریادهای عاصی اگزیستانسیالیست ها همچون جنون و بی خویشی دادائیست ها تن و جان باورهای کهنه را لرزانده و چندین و چند انقلاب پیاپی ضد دیکتاتوری و ضد قدرت دنیا و نسل ها را دگرگون کرده اند و اینک این انسان است که بر جهان فرمانروائی می کند و نه خداوند مهربانی که از قضا قهار هم هست و اینک این انسان است که خلق می کند و می سازد و اتفاقا خراب هم می تواند بکند و اینک این انسان است که تمام مفاهیم و لغات را دوباره و برای انسان مقتدر و صاحب دانش و توانا در ارتباط معنا می کند و می سازد و در این عصر جدید، در این زندگی جدید، در این فضا و اتمسفر جدید تنها یک واژه، آری تنها واژه مرگ هنوز بی جواب مانده است. چرا انسان می میرد؟ پزشکان با سرعتی اعجاب اور تلاش می کنند تا راه جاودانگی را بیابند، یونگ در تلاش برای شناختن عمیق ترین احساسات بشری تمام اقوام و اسطوره هایشان را مطالعه می کند و به مرگ که می رسد ناتمام می ماند، فیلیپ کی دیک و ریدلی اسکات در کتاب ها و فیلم هایشان از مخلوقاتی حرف می زنند که بر علیه پدر-خالق طغیان می کنند تا راهی برای مرگ محتومشان بیابند. اما هنوز مرگ را گریزی نیست! و در داستان لینگفورد ما با مرگی مواجه هستیم که نه نماینده خداوند و نه واقعیتی دهشتناک که هدایتگری مشفق است. مرگ در این فیلم بی شک فرزند را نجات می دهد اما نه در فرمانبرداری از الوهیت که برای خلاصی او از رنجی که در جهان زندگان به کمین اش نشسته است. مرگ منجی فداکاری است که در تاریکی سنگ ها در دوردست ها منزل کرده و مزاحمتی برای زنده ها ندارد. راهنمای روشنگری است که چشم ها و دیدن را به مادر داغدیده باز می گرداند تا به لطف این معرفت او را به رنج آینده فرزندش آگاه کند. پیرمرد محترم و قابل اعتمادی است که مادر را تسلی می دهد و فرزند را در پناه امنیت آغوشش از رودخانه ای که مرز جهان زندگان و مردگان است عبور می دهد. آری مرگ اتفاق مبارکی است!

Death And The Motherصحنه اي از فيلم مرگ و مادر

و مادر! کیست که در قداست این سرشت پاک شک کند؟ از روزی که صلیب به تن آزرده ی یسوعای ناصری مشرف شد مفهوم مادر همچون مفهوم پدر در جهان قداستی دیگر پیدا کرد. به مرحمت رنج عظیم مسیح برای بخشش گناهان بشر توسط پدر آسمانی چه فراوان مجسمه ها که به یادبود ولادت مسیح از فرزند در آغوش مادر ساخته و چه فراوان پرده ها در تهنیت و ستایش مادر باکره نگاریده و نگاشته و چه سازها نواخته و چه شعرها سروده شد! از دید نبوت و بحث پیامبری بگذریم و انسانی به داستان تصلیب مسیح نگاه کنیم. آری، مریم مادری بود که رنج بزرگتر را کشید. فرزند زنده ماند و به ندایی ناشناس چه شوریده سر و بی سامان شد و مریم رنج برد از رنج بردن فرزند و پا به پای او بر فراز جلجتا بر صلیب اندوهش آویخته شد و هرگز فرزند را انکار نکرد. مادر در دوران مادرسالاری بشریت صاحب قدرت بود و در دوران پدرسالاری جایگاهش از قدرت به قداست تبدیل شد و مبنای رابطه با مادر از ترس و اطاعت به عاطفه و محبت تغییر کرد و در تمام ادوار این قداست حفظ شد. جز در اساطیر یونان باستان که زئوس فرمانروای خدایان و گایا مادر آنهاست و مادر نقشی جز زائیدن ندارد و زنانگی فتنه ساز است(البته در همین اسطوره ها هم مادرها مثل مادر آشیل برای حفظ فرزندشان فداکاری می کرده اند و با خدایی زد و بند می کردند تا امتیازی به نفع فرزند بگیرند) در باقی اساطیر از جمله اساطیر ایران خدایان مونث، مادر و مقدس و دارای صفات اخلاقی مثبت بوده اند، در شاهنامه مادران گرچه شخصیت های منفعل اما نیک سرشت و نیک خو هستند. در تمام ادیان بر لزوم حفظ احترام و شان مادر تاکید شده و عجیب این که در تمام داستان های دینی از هاجر مادر اسماعیل گرفته تا مادر موسی، تا مریم مادر عیسی و فاطمه در دین اسلام و همچنین نرجس مادر امام دوازدهم شیعیان همگی تن به رنج بزرگتر داده اند. همه فرزندانی زاده اند و پرورانده اند که برای عوض کردن تاریخ بشر رنج بزرگی را متحمل می شوند و این مادران رنج بزرگتری می برند و این انتخاب شاید از آنان زنان بزرگتری از دیدگاه دینی ساخته است.

Michelangelo's_Pietaمجسمه پيتا اثر ميكل آنژ

در داستان لینگفورد ما یک مادر داریم همچون تمام مادرهای دنیا با امیدها و آرزوها و محبتی خالص و ناب برای فرزند و همین عشق ناب مادر را در تاریکنای شب به قلب جنگل می کشاند تا ساقه ی خشک خاردار را از خون گرمش به گل بارور کند. تنها ایثار بی حد یک مادر است که آواز، خون، چشم و گیسوها را در مقابل جان نوزاد می بخشد. مادر فیلم لینگفورد از سر عشق مادرانه بی هراس و بی پروا تن و جان به سفر می سپارد و به دیدار مرگ می رود. از میان قهرمان های تمامی اساطیر فقط می توان گیلگمش را با این مادر مقایسه کرد. قهرمانی که به عشق همسر مرده اش بی محابا به جهان مردگان هادس سفر می کند تا معشوق را بازپس بگیرد و این مادر به قلمرو مرگ می رود تا نوزادش را پس بگیرد و از ایثار و بخشیدن هیچ چیز روی گردان نیست و به یمن این ایثار معرفت دیدن مرگ و دریافت حقیقت را پیدا می کند. این داستان در پس روایت مادرانه ی یک زن از تلاش های مادری داغدیده از حاصل شدن معرفتی برای دریافت حقیقت حرف می زند اما پس از جستن و از خود گذشتن . باری رنج برای هر انسانی چراغی می شود به راهی و معرفتی حاصل می کند به حقیقتی و یک مادر از انجا که در عشق خود به فرزند بی پیرایه و خالص است عمیق تر رنج می برد و شاید ازدولت سر این رنج عمیق است که شرایط و حس فرزند بی نیاز از هیچ کلام و اشاره ای به قلب مادر الهام می شود.

درونمایه این فیلم عمیق و انسانی است اما کم لطفی است اگر از موسیقی بسیار خوب، فضای گرافیکی سیاه و سفید و قرمز که بر خلاف تصور ما کاملا کامپیوتری است، ترکیب بندی های قوی، کادرهای متوازن و کنتراست کامل و موثر و زمانبندی نسبتا دقیق حرفی نزنیم. لینگفورد پیش از این فیلم"آنچه او می خواهد" را در سال 1994 ساخته بود با یک کامپیوتر آمیگای خانگی! و این فیلم "مرگ و مادر " را در سال 1997 با همان کامپیوتر و به سفارش کانال 4 انگلستان ساخت، به نظر می رسد کار اسکرچ بورد است اما در واقع با یک نرم افزار به طور دیجیتال شبیه سازی شده است.. سال 1998 فیلم تفریحات جنگ را باز هم به سفارش کانال 4 ساخت که تلفیق انیمیشن دیجیتال دوبعدی و فیلم زنده است. سال 2002 فیلم " احمق های پیر " را با همان درونمایه مرگ محتوم ساخته است و در حال حاضر در دانشگاه هاروارد تدریس می کند.

Death And The Motherصحنه اي از فيلم مرگ و مادر

هر بار که این فیلم را تماشا کرده ام زن بودن را در خودم یافته ام. روزی مادر خواهم شد. روزی فرزندم خواهد مرد. روزی خواهم مرد. اما همین امروز اعتراف خواهم کرد:
ستایش می کنم مادر را آن هنگام که ناگزیر رنج مرگ فرزند را می پذیرد تا آن وجود بیگناه در آغوش ابدی مرگ آسوده بخوابد و ستایش می کنم مرگ را آن هنگام فرخنده که فرزند را به آغوش مادر ابدی باز می گرداند.


Share |

نظرات: 0

آرشیو انیمک