هرمونوتیک و کاسه داغتر از آش!
قبل از اینکه به بررسی انیمیشن این شماره بپردازم توضیحی مختصر راجع به مفهوم تفسیر یک اثر می دهم. رویکردهای مختلفی در نقد وجود دارد که پرداختن به آنها در حوزه این مطلب نیست اما فقط بدانیم که در تفسیر یک اثر (فیلم، نقاشی، کتاب...) ممکن است به مسائلی بپردازیم که خود خالق آن اثر مد نظرش نبوده یا با دیدی متفاوت به آن می نگریسته است. در شماره این ماه مصاحبه ای اختصاصی با گزا توت، کارگردان ارگو داشتم. در این مصاحبه مفصل گزا فیلم خود را شکافت و آن را تحلیل معنایی کرد. قسمتی از این تفسیر متفاوت با آن چیزی بود که من برداشت کرده بودم. اما در نقد زیر شما برداشت بنده را از فیلم خواهید خواند نه آنچه کارگردان فیلم مدنظر داشته است. برای آگاهی از نظر خالق اثر می توانید مصاحبه مرا با او بخوانید.
اگر چه شاید مضحک به نظر بیاید اما این به این معنی نیست که کاسه داغتر از آش شدم! اینکه من نظری متفاوت با وی دارم دلیل بر مخالفت با او نیست. او اثری خلق کرده که هر کس با توجه به جهان بینی و تجربیات شخصیش می تواند تفسیری متفاوت از آن داشته باشد که مسلماً برای خود او موثق است. یک هنرمند پس از خلق اثر دیگر صاحب آن نیست؛ آن اثر متعلق به همه مخاطبین آن اثر است. شما لیوانی را تا نیمه پر از آب می کنید و می گویید من لیوانی نیمه پر خلق کردم ولی کس دیگری آن را لیوانی نیمه خالی توصیف می کند. هر دو نظر درست است فقط این بینش و روانشناسی آن دو هست که با هم متفاوت است. گزا فردی موفق در زندگی شخصیش است که دو مدرک دکترا در دو رشته کاملاً مجزا دارد، صاحب یک استودیوی فیلمسازی ست، خالق شاهکارهای بی نظیری در عالم سینماست، استاد چندین دانشگاه معتبر است، خانواده ای صمیمی و سالم دارد، نوازنده حرفه ای ست و ... مسلماً این دستاوردها بدون برنامه ریزی و آینده نگری به دست نمی آمد. او شاید خیلی چیزها را فدای رسیدن به این اهداف کرده است. مسلما احساسی که او نسبت به دو کاراکتر متضاد فیلمش دارد متفاوت از حس من است. من که "کارپه دیم" شعار اصلی زندگیم بوده و برای یک ساعت بعدم برنامه ندارم! من نظر خودم را می نویسم شما هم نظر خودتان را با ما به اشتراک بگذارید تا همه تفسیرهای متفاوت از این اثر را داشته باشیم و یاد بگیریم. و اما ارگو ...
صحنه اي از ارگو
"سخاوت واقعی نسبت به آینده این است که همه چیز را فدای زمان حال کنیم." (آلبر کامو)
ارگو دو کاراکتر دارد که از نظر ظاهری شبیه به هم هستند. برای سهولت کار ما آنها را شخصیت اول و شخصیت دوم نامگذاری می کنیم (به ترتیبی که آنها را در فیلم می بینیم). فیلم با فضایی مه آلود شروع می شود و سپس ستونهایی را می بینیم که مرتباً بوجود می آیند و از بین می روند. سپس شخصیت اول فیلم را می بینیم. موجودی بسیار ساده که به هر حال او را به عنوان انسان می پذیریم. صورتش فقط دو چشم یا بهتر بگویم دو نقطه دارد که به هیچ عنوان بیانگر حس و حال درونی او نیست. برای اینکه حس او را بفهمیم باید به مشخصه های دیگر او دقت کنیم: به طرز ایستادن، راه رفتن و کارهایی که می کند. و اینجاست که می بینیم او موجودی ست رها، انرژیک، شاد که در حال بازیگوشی و لذت بردن از زندگیش است. او کاملاً صاف می ایستد و نوع زندگیش گر چه به نظر تکراری می آید ولی برای او لذتبخش است. او انواع و اقسام حرکات را می آزماید و به حرکت بی هدف خود ادامه می دهد گویی که هدف برای او خود همین "رفتن" است نه رسیدن به مقصدی مشخص. هارمونی و موسیقی زندگیش نتی ثابت و یکنواخت دارد (سی مینور) و کارگردان گویی می خواسته بی هدف بودن و خسته ننده بودن زندگیش را القاء کند. به نظر می رسد که هیچ مقصدی ندارد؛ هر از چند گاهی می ایستد و نگاهی به اطرافش می اندازد. اما پیرامون مه آلود او هیچ دورنمایی از آینده به او نمی دهد.
او گذشته و آینده ای ندارد. پا به هر ستونی که می گذارد پشت سرش فرو می ریزد و پیش رویش نیز هیچ ستونی آماده نیست. او "فقط" در لحظه زندگی می کند و از این جهت است که همیشه فقط و فقط دو ستون در زندگیش است که زیر دو پایش را پر می کند. او نه مالک چیزیست و نه مملوک کسی. از بسیاری جهت مثل یک کودک زندگی می کند که گذشته و آینده برایش نامفهوم است. او به ندای بودا گوش می دهد که می گوید "در گذشته سکنی نگزینید و غرق در رویای آینده نشوید؛ همه ذهنتان را معطوف به زمان حال کنید". او زندگی را قدم به قدم تجربه می کند. برای او یادگیری یعنی حرکت از یک لحظه به لحظه دیگر. نقد را گرفته و دست از نسیه برداشته. اگر قادر به تکلم بود احتمالاً زیر لب می خواند:
امروز تو را دسترس فردا نیست،
واندیشه فردات بجز سودا نیست،
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است،
کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست!
صحنه اي از ارگو
"ما همیشه در حال مهیا شدن برای زندگی هستم ولی هیچگاه زندگی نمی کنیم" (امرسون)
از میان مه ها عبور می کنیم و شخصیت اول را به حال خود رها می کنیم. به شخصیت دوم می رسیم. رنگی تیره تر دارد. همیشه او را می بینیم که خم شده و در حال توسعه قلمرو و امکانات خودش است در حالیکه پشت سرش ستونهای زیادی را کنار هم انباشته است. حرکاتش آرام و به دور از هر نوع بازیگوشی ست. سرش را بالا نمی گیرد و مدام در حال کار کردن است. بیشتر از اینکه مشغول زندگی باشد نگران آن است. گویی همه عمر منتظر فرا رسیدنی طوفانی مهیب است و سعی در تدارک برای مقابله با این طوفان دارد اما همین مساله باعث می شود که از تابش خورشید هیچ لذتی نبرد. اگر چه دور و برش پر از ستونهای برافراشته است ولی هیچ فرقی با شخصیت اول ندارد از این جهت که پاهایش فقط به دو ستون برای ایستادن نیاز دارند! اینهمه تلاش او فقط در این جهت است که گذشته را در آینده انبار کند! ولی اینهمه تلاش برای رسیدن به چه چیزی است که با ارزشتر از زمان حال اوست؟! هیچ.
تا زهره و مه در آسمان گشته پدید،
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید،
من در عجبم ز می فروشان، کایشان،
زین به که فروشند چه خواهند خرید؟!
بر می گردیم سراغ شخصیت اول که اکنون یک گوی نیز پیدا کرده است. این گوی امکانی جدید و ناشناخته در زندگی اوست. عنصری خارج از زندگیش که می توان آن را به تملک در آورد. ابتدا وسوسه می شود که گوی را مال خود کند، ولی هر بار که آن را بغل می کند گوی دوباره از دستانش رها می شود. خیلی زود یاد می گیرد که نباید سعی در تملک آن داشته باشد. بجای آن شروع به دنبال کردن آن و بازی با آن می کند و نتی جدید به هارمونی زندگیش اضافه می کند. این گوی می تواند اشاره ای به زیبایی های زندگی باشد و یا می تواند نماینده کودک درون هم باشد. هر چه که هست شخصیت اول تمام و کمال از آن لذت می برد. در طی این بازی گوی به شخصیت دوم می رسد. ولی او بی اعتنا آن را پس می زند و به کار خودش ادامه می دهد. او آنقدر دغدغه گذشته و آینده را دارد که قادر به دیدن هیچ چیز در زمان حال نیست. شخصیت اول مات و مبهوت به او نگاه می کند انگار که او و کارهایش را درک نمی کند. گوی غلطی خورده و به قلمرو شخصیت اول وارد می شود و شخصیت اول در می یابد که گوی در حال حرکت بر روی ستونهای ثابت آهنگی هارمونیک تر، متنوعتر و دلنشین تر می نوازد. در حقیقت شخصیت اول امکاناتی را اندوخته که خود از آن استفاده نمی کند و شاید از آن خبر هم ندارد. شخصیت اول دوباره گوی را به سمت او هل می دهد و سعی در تشویق او به استفاده از گوی دارد. در حقیقت او را ترغیب می کند که از دست از ساخت و ساز برداشته و بر روی قلمرویی که درست کرده به بازی (زندگی) بپردازد. این بار شخصیت دوم گوی را می پذیرد و آن را بر می دارد و شروع به رقص و بازی روی قلمرویی که ساخته می کند. در همین لحظه می بینیم که ستونها با سرعت زیادی فرو می ریزند و همچنانکه او به رقص و شادی می پردازد قلمروش محدودتر و محدودتر می شود.
صحنه اي از ارگو
اگر چه هارمونی و موسیقی شخصیت دوم به مراتب زیباتر از زندگی شخصیت اول است ولی عمر محدودی دارد. گویی که لذت و شادی در مقابله با رئال خشن محکوم به فناست. به محض اینکه قلمرو پیرامون شخصیت اول فرو می ریزد او خود نیز سقوط می کند زیرا که یاد نگرفته در لحظه زندگی کند و به این خاطر هیچ ستونی زیرپایش را پر نمی کند. موسیقی که شخصیت دوم می نوازد نمونه ای از ایده آلیسمی ست که ما از زندگی می جوییم. نوعی هدف بالاتر و بهتر. اما چنین هدفی توهمی کوتاه مدت بیش نیست و برنده بازی زندگی کسی ست که به موسیقی ساده تر ولی واقعی تر آن دلخوش است و قدم به قدو لحظه به لحظه از آن لذت می برد. اما خوب، اگر همه این چنین فکر می کردند احتمالاً هیچ سمفونی زیبایی هم در تاریخ بشر نواخته نمی شد. قهرمانان تاریخ کسانی هستند که به موسیقی ساده زندگی قناعت نکرده و چیزی فراتر از آن را جسته اند. آنان پا را فراتر گذاشته و موسیقی نواخته اند که نوازشگر گوش نسلها بعد از خود بوده اند اگر چه خود در این راه فدا گشته اند.
از این لحاظ می توان شخصیت دوم را تحسین کرد که در نهایت دست از تدارک برای زندگی کشید و زندگی کرد ولی زندگیش گرچه کوتاه ولی بسیار پربار بود. اینکه پس از این صحنه شخصیت اول دست از زندگی سابقش می کشد و در حقیقت تبدیل به شخصیت دوم می شود، هم می تواند نتیجه تاثر و ترس او از عاقبت شوم شخصیت دوم تعبیر شود که او را تبدیل به موجودی محافظه کار می کند و هم نتیجه بهت و تحسینی باشد که موسیقی زیبای شخصیت دوم در او ایجاد کرده و او را به این فکر می اندازد که زندگی چیزی بیش از یک نت ساده سی مینور است. اما برای دیدن زیباییهای آن باید زنده اندیش باشی! همان کاری که شخصیت دوم کرد و برای این زیبایی از جان گذشت:
زندگی زیباست ای زیباپسند،
زنده اندیشان به زیبا می رسند،
آنقدر زیباست این بی بازگشت،
کز برایش می توان از جان گذشت.
حال یک سوال بی جواب می ماند: اگر برای زندگی از جان می توان گذشت آیا باز می توان اسم آن را زندگی گذاشت؟! آیا زندگی سیگاری نیست که باید تا ته آن را کشید؟! آیا ...